|
خانه پرستوي عاشقي
| امروز فهميدم خانه پرستوي عاشقي که هر نفس برايت ميخواند اينجا نيست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاييز سرد من. از تو چه پنهان کار بيهوده اي بود نقاشي ناشيانه من بر بيکراني که دست نامرِيي ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشيده بودند و با نم نم باران اشکهاي پاک تو وضو ميکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکي نيست. بگذار نگويم که مرا غريبه ميداند و هم صحبت تپشهاي تب آلودش خاطره آخرين ديدار توست. اما هنوز ميسوزد، چون ميداند روزي عطر نفسهايت به وجود خاکسترش جان تازه اي مي بخشد. ميداند روزي در رستاخيز اين پاييز بي زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش اين صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شايد به اندازه يک آه و يک دم. شايد به اندازه تکه ابر کوچکي که بر آسمان دلم مي بارد و مي گريد. نميدانم ، اما اگر برايت نمي خوانم اين را بدان که بي تو خواندن را ، نوشتن را، حتي ماندن را از ياد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فرياد سر داده که با من بمان تا بي تو از ياد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترين گوشه قلبت که نه روشني روز را ببينم و نه سياهي شب را. اين تنها آرزوي دل است. چه کند راهي به جز فرار به سوي تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هايم در سيلاب خود خواهي هايم غرق شد. اما تو قسم خوردي که هيچ وقت رد پاي اشکهايم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکني. ميخواهم براي هميشه در سياهي سرخ ترين شقايق زمين بي نشان بمانم.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 84/11/24 و ساعت 9:34 |