|
غیر قابل دیدن
|
چرا وقتي مي خوايم بريم توي رويا چشمامونو مبينديم؟...
وقتي مي خوايم گريه کنيم... وقتي مي خوايم فکر کنيم... وقتي مي خوايم تصور کنيم... وقتي مي خوايم کسي رو ببوسيم...
به اين دليل که قشنگ ترين چيز هاي توي دنيا قابل ديدن نيستن....
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/29 و ساعت 17:9 |
|
غصه نخور مسافر اين جا ما هم غريبيم
غصه نخور مسافر اين جا ما هم غريبيم از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز! غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست اين جا ولي آسمون باريدنم بلد نيست غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت فداي برق نازه اون چشماي قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري غصه نخورمسافر بازم مياي به زودي ما رو بگم چه کرديم از وقتي تو نبودي غصه نخور مسافر غصه اثر نداره از دل تو مي دونم هيچ کس خبر نداره غصه نخور مسافر هميشه اين جوري نيست هميشه که عزيزم راهت به اين دوري نيست غصه نخور مسافر غصه کار گلا نيس سفر يه امتحانه به جونه تو بلا نيس غصه نخور مسافر تو خود آسموني در آرزوي روزي که بياي و بموني.....
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/29 و ساعت 17:4 |
|
عشق
|
آه که هر کس در هر گوشه و کناري مي کوشد تا به گونه اي ، گرماي
دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.
مگر خود تو بارها با چشماني پر از اشک به آسمان چشم ندوخته اي
و آهي از دل نکشيده اي؟؟
به راستي چند بار از سر کوچه يا خياباني گذر کرده اي
و نگاهي آغشته به درد به آن انداخته اي؟؟
چند بار در نيمه هاي شب دست به سوي ستارگان گشوده اي تا سوار بر بال روياهايت ،
لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کني؟؟؟
عاشقي دردي است که بي آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انساني را که
قلبي در سينه داشته باشد، ياراي گذر دوران زندگاني نيست.
دردي است که زيبايي اش را چه آسان مي توان در نگاه عاشق ديد و نواي اميد
بخشش را در تپش قلب او شنيد..
عاشقي زيباست.همچون لحظه ي ديدار،عاشقي زيباست.....
و عاشقي بس زيباست.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/29 و ساعت 17:1 |
|
من
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با ذلت و خاری پی شبنم نمی گردم
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/28 و ساعت 12:29 |
|
نمي دانم
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ،ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد ،گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته تر سازد. بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را
دكتر شريعتي
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/26 و ساعت 12:22 |
|
امشب هوا باراني است.
امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 19:13 |
|
اين رسم زندگي نيست
همديگر را ميبينيم ، که هر کدام در دنيايي غوطه وريم ، به همديگر عشق ميورزيم اما يادمان نميايد که زماني .غوطه ميخورديم در خلئي که پديد آورده بوديم براي دوست داشتن امروز نشسته ايم و همديگر را گوشزد ميکنيم که عشق درد است ، دوري بايد کرد از آن ، اما فراموش کرده ايم که روزي عاشق بوديم و ميمرديم براي يکديگر امروز ميگوييم که يار کسي بودن آسان است ، اما نميدانيم که عاشقي در انتظار ماست که يارش باشيم و ياري ميکنيم با هر آنکه از راه ميرسد يادمان نميايد زماني يار کسي بوديم که دوستمان داشت و ادعا ميکرديم که دوستش داريم و فراموش کرده ايم خاطراتمان را اين رسم زندگي نيست ، اينکه فراموش کنيم آنچه را که نميخواهيم و بياد آوريم آنچه را ميخواهيم همديگر را ميبينيم و از کنار هم ميگذريم مثل باد ، حتي بيمصرف از تر بادي که از کنار انسان ميگذرد که شايد باد نوازشي بر صورتمان باشد اما ما آدمها براي يکديگر هيچ تلاشي نميکنيم فکر ميکنيم که بايد ما را دوست داشته باشند ولي آنکه را ميخواهيم دوست داريم و آنکه را نميخواهيم دوست نداريم دل عاشقي را ميشکنيم و ادعا داريم که منطق راه زندگيست اما زماني که دلمان را ميشکنند زمين و زمان را لعنت ميفرستيم و خدا را گله ميکنيم اين رسم زندگي نيست ، يعني اين رسم آدميت نيست که خودمان را از آنکسي که مارا ميخواهد دريغ کنيم آنکسي را که ميخواهيم در کنار خود نگاه داريم و فرصت رفتن ندهيم ولي آنکس که مارا ميخواهد را از خود برانيم و دور کنيم اگر سگي داشته باشيم به هر طريقي خواسته هايش را برميآوريم ، دلمان برايش ميسوزد اگر گازمان هم بگيرد از خود دورش نميکنيم بخاطر وفايش ، اما به هيچکس وفا نميکنيم و آنکه وفا ميکند به ما را ميشکنيم حرفهايمان آسمان را چاک چاک ميکند اما اعمالمان يکديگر را حتي خوشحال نميکند ميدانيم که کسي نميفهمد آنچه را که ميگوييم عمل نميکنيم ، همين است که هميشه نصيحت ميکنيم که دل شکستن هنر نميباشد اما اين را حتي حاضر نميشويم که به خاطر دل مملو از محبت عاشقمان کمي محبت نشان دهيم هر که را بفهميم که به ما نياز دارد دوري کنيم از او و به آنکس که نياز داريم بچشبيم نه ، اين رسم زندگي نيست رسم زندگي اين است که اگر رفتيم برگرديم رسم زندگي است است که اگر خواستيم ،بخواهانيم رسم زندگي اين است که اگر خواستند ،بخواهيم اين است که اگر ديديم، ببينانيم اين است که اگر گفتيم، عمل کنيم رسم زندگي فراموش نکردن گذشته هاست رسم زندگي نوازش شکسته هاست رسم زندگي اين نيست که هر کس از راه ميرسد را پاسخ دهيم ، انقدر دل شکستيم که ديگر براي پيدا کردن يارمان ميزاني نداريم نميدانيم چه ميخواهيم نميدانيم اصلا چه بايد بخواهيم اين رسم زندگي نيست ما به رسم زندگي عمل نميکنيم عملي که ميکنيم نميدانيم درست است يا غلط آدمي را آدميت لازم است را ميدانيم ، اما نميدانيم که کيستيم و کسيت که ما را بخواهد
>اين رسم زندگي نيست
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 19:12 |
|
دوست من
|
اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم - پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد |، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 19:7 |
|
......خداحافظ
عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ. من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم. مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم، و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه. براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟ چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي. مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام. فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته. مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم. درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه.. ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي، و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم، كه اون خيلي وقته مال من نيست. من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم. تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم. تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي.. براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست. براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه. واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت. فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من. تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه. و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه. آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم. به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم. آره! توي وجود تو گم شدم.. و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد. هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده، اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت. ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم. حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه، چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم. دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي، ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم.. اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي. آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه. ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟ ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم. اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي.. تو بردي... آره! فقط تو بردي. ولي من خوشحالم که به تو باختم.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 19:5 |
|
روزها
روزهافكر من اين است وهمه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا امده ام امدنم بحر چه بود
به كجا ميروم اخر ننمايي وطنم
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بوده است مراد وي از اين ساختنم
جان كه از عالم علوي ست يقين ميدانم
رخت خود باز برانم كه همانجا فكنم
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 18:56 |
|
ارزشها
ارزش يک خواهر را،از کسي بپرسکه آن را ندارد.
ارزش ده سال را،از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.
ارزش يک ماه را،از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.
ارزش يک هفته را،از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
ارزش يک ساعت را،عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
ارزش يک دقيقه را،از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
ارزش يک ثانيه را،از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 18:55 |
|
پنجره
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
روزها و هفتهها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/25 و ساعت 18:53 |
|
چقدر سخت است
چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.
چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است. چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست. چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباسان مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست. چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست. چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند.
ادامه ي مطلب ...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/22 و ساعت 21:12 |
|
شادی
آرامش و اشتغال شادي مي بخشند ، نه دارايي و مقام
اگه يروز شادبودي اروم بخندتاغم بيدارنشه واگه يروزغمگين شدي اروم گريه كن تاشادي نااميدنشه.
شادي شما اگر به خاطر چيزي باشد خودش گونه اي دردسر است مهم اين است که شما درک کنيد که شادي خارج از شما نيست بلکه درون شماست.
شادي را هيچ قديسي نمي تواند به تو ارزاني دارد ، تو بايد خود اين ثروت را کسب کني !
به گوش و دل خود بخوانيد كه هميشه از شادي ديگران شاد مي شويد
با يک دل غمگين به جهان شادي نيست تا يک ده ويران بود ابادي نيست تا در همه جهان يکي زندان هست در هيچ کجاي عالم ازادي نيست
شادي تو همان غم توست.چشمه اي که آب خنده ات از آن مي جوشد با اشک هاي گرمت پر شده است."کتاب پيامبر _جبران..."
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/22 و ساعت 21:11 |
|
شکوفه هاي نگاه تو
شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/22 و ساعت 11:9 |
|
درس زندگی
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/05/19 و ساعت 17:44 |