|
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد
|
|
|
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد
و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد
به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را نگيرد
ولي قلب تو را لمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است
كه در كنار او باشي
و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد |
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/31 و ساعت 16:28 |
|
انتظار
|
بيا به انتظار مسافر خورشيد بمانيم

اگر مسافر عشق نيامد
براي غربت شب بوها گريه كنيم
بيا قبل از اينكه كسي چيزي بداند ما
چيزها را خوب بشنويم و خوب
بفهميم.
براي خستگي ها تكيه گاهي باشيم تا
به ما تكيه دهند.
دستهايمان پلي باشد براي عبورازخوبي
و با مرثيه باران باراني باشيم
بيا در پايان راه با طلوع سبز خورشيد
شروعي دوباره باشيم
بيا تا بتوانيم .
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/30 و ساعت 11:20 |
|
دوست من
اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم - پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
ادامه ي مطلب ...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/30 و ساعت 11:15 |
|
خدايا با من حرف بزن
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت ستاره اي بدرخشيد ولي كودك توجه نكرد كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه اي نشان بده
ويك زندگي متولد شد ، اما كودك نفهميد كودك با ناميدي گريست وگفت خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد ولي کودک پروانه را کنار زد ورفت

مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/28 و ساعت 10:50 |
|
حالا بر خواسته ام!
حالا بر خواسته ام! چه ها می بينم؟ چه دنيايی است!چه زمينی چه آسمانی....! ديگر زمينی نيست و همه آسمان است ! هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد .... چه آسمانهايی ! به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنايی اميد ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنايی انس به پاکی شکوه زيبا و مهربان دوست داشتن...! چه می گويم؟ کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شويد ای کلمات ! از چه سخن می گو ييد؟ و من اکنون در آستانه دنيايی ايستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنياي خورشيد و خاک و زندگی به چشمم می آ يد سکوت است و بس....
دکتر شریعتی
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/25 و ساعت 11:36 |
|
گل
آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است ...

من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سر سبز چهار فصلش همه آراستگي است من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي سبزه يخ ميزند از سردي دي من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست قلبها ز آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند
مسافر دل شکسته
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/20 و ساعت 20:50 |
|
برگ
يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.
برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/20 و ساعت 20:26 |
|
قفس براي پرنده هاست
|

قفس براي پرنده هاست
اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد
من پرنده نيستم اماسال هاست که دلم
درقفس تنهايي محبوس است
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/13 و ساعت 17:5 |
|
تنهایی
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند. و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند . "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است . " تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
دکتر علي شريعتي
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/12 و ساعت 9:34 |
|
دوست خوبم
| این شعر از طرفه دوست خوبه منه که رفته خدمت و این دو بیت شعر زیبا رو واسه من نوشته
من هم به یاد اون می زارم تو وبلاگ
ازبرت دامن كشان رفتم اي نامهربان از من آزرده دل كي دگربيني نشان
ازمن ديوانه بگذر بگذراي جانان جانان هرچه بودم هرچه هستم بي وفارفتم كه رفتم
ما بهش می گیم بچه خاکی
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/10 و ساعت 17:21 |
|
چگونه پیشنهاد ازدواج دهیم
| پيشنهاد ازدواج دادن بي شك يكي از مهمترين و بزرگترين گامهايي ميباشد كه تا به حال برداشته ايد. شما خواهان آن هـستـيد كه در آن لحظه همه چيز عالي و بـه بـهتـريـن نحو پيش رود و از آن مهمتر كه ميخواهيد پاسخ وي مثبت بـاشـد! ايـن نكـات را هــنگام دادن پيشنهاد ازدواج مد نظر قرار دهيد تا شانس موفقيت شما افزايش يابد:
ادامه ي مطلب ...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/08 و ساعت 16:40 |
|
در پيشگاه تو
الها! در پيشگاه تو ايستاده ام و دست هايم را به سوي تو گشوده ام. مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي و به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان.
الهي! به تو روي مي آورم با توسل به پيامبر (ص) برگزيده ات كه اجابت و شفاعت را به او بخشيدي و بر اهل طاعت، برتريش دادي و به وصي برگزيده اش كه نزد تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ است؛ و به فاطمه (س) سيده زنان، و فرزندانش كه پيشوايان و جانشينان اويند و به تمامي فرشتگاني كه به وسيله اينان به تو روي مي آورند و آنان را شفيع خود قرار مي دهند كه اين خاندان خاصان درگاه تواند. پس برايشان درود فرست و مرا از خاصان و دوستانت قرار ده و از اضطراب ملاقاتت در امان دار.
الهي! تويي تكيه گاه من در سختي ها و اميدم در مشكلات و زاد و توشه ام در همه امور. پروردگارا! تو دهندة هر نعمتي، صاحب هر حاجت و منتهاي هر اميدي. فراوان ترين سپاس ها براي توست و برترين منت ها از آن تو. به نعمت تو كارهاي نيك كامل مي گردد. اي كه به كارهاي نيك معروفي و موصوفي! مرا از كارهاي نيكت بهره مند ساز. تا از غير تو بي نياز گردم. به رحمتت اي مهربانترين مهربانان.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/07 و ساعت 17:42 |
|
هرگز......
| هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشت
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/07 و ساعت 17:38 |
|
مشیری
زندگي در نگهم گلزاري است و تو چون نيلوفر شاخه پر گل اين گلزاري گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ کس نگيرد ز گل مرده سراغ تو گلي دسته گلي صد رنگي خويش را خوار مبين به ره باد مرو آن که گرد همه گلها به هوس مي چرخد بلبل عاشق نيست بلکه گلچين صيد کرداري است که کمين کرده براي گل باغ اي سراپا الماس قدر خود را بشناس.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/07 و ساعت 17:36 |
|
فراموش شدي
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديروز بوديادگاري صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دو ستش نداري خيلي سخته نبا شه هيچ جايي براي اشتي بي وفا شد اون كسي رو كه جونتو براش گذاشتي خيلي سخته كسي رو كه گفت واسه چشمات مي ميره بره و سراغي از تو و نگاهات نگيره
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/07 و ساعت 17:10 |
|
حسرت مرگ
خدايا! به من زيستني عطا كن
كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن
كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم.
دكتر علي شريعتي
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/07 و ساعت 16:52 |
|
من امدم
| سلام به همه بارونیا
امیدارم که خوب باشید
من با حرفهای تازه امدم با آخرین بارش عشق که همین ۲ دقیقه پیش بود
امدم تا بگم بیائید با هم باشیم شاید فردایی نباشد
آدرس های جدید این کلبه بارانی
www.tabasom.tk www.mosafeer.tk
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/06 و ساعت 11:22 |
|
دعا
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند. اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي! خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟ خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ، اما من آن را نمي شنوم . مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 11:1 |
|
؟
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم نميدانم چرا رفتي؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم و تشو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نميدانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام, برگرد ببين که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم پرسش و ترديد، کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در اين راه و انتخاب آن ، خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک قلب ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم. دعا كردم
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:45 |
|
مطالب جالب
تاسف آن چيز كه از دست دادهاي مخور و خود را ناراحت مساز(امام علي)؛
مرد نيكوكار به رحمت و مرد بدكار به زحمت خواهد رسيد(زرتشت)؛
نگذاريد بدي بر شما مسلط شود،سعي كنيد بر بدي تسلط يابيد(ناپلئون)؛
بهترين انسان كسي است كه در حق همه نيكي كند(كنفوسيوس)؛
نزديكترين چيزها مرگ و دورترين چيزها آرزو است(سقراط)؛
كما هنر در نهان داشتن هنر است(كلينتيلين
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:32 |
|
خواب تلخ
مرغ مهتاب ميخواند. ابري در اتاقم ميگريد. گلهاي چشم پشيماني ميشكفد. در تابوت پنجرهام پيكر مشرق ميلود. مغرب جان ميكند، ميميرد. گياه نارنجي خورشيد در مرداب اتاقم ميرويد كم كم
بيدارم نپنداريدم در خواب سايه شاخهاي بشكسته آهسته خوابم كرد. اكنون دارم مي شنوم آهنگ مرغ مهتاب و گلهاي چشم پشيماني را پرپر ميكنم.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:25 |
|
واي بر دلم(من از این می ترسم )
روزي بود از روزگاراني غريب. من بودم تنهاي تنها.چشمم فقط اونو زير نظر داشت.دختر با چشماني زيبا و لبهايي خندان که با دوستانش مي گفت و مي خنديد. يه حسي تو چشماش نهفته بود که بين اون همه دختر تونسته بود نظر منو جلب کنه. يه پاکي و نجابتي تو اون چهره زيبايش بود که من رو از پيش نهاد دوستي وا مي داشت. نمي دونستم چي بگم.حرفي رو نمي تونستم به زبون بيارم انگار دري فولادي بر دلم حاکم بود که نمي گذاشت حرفا از دلم بيرون بياد. يه ترسي داشتم،ترسي از کلمه دو حرفي نه،نمي دونم اين کلمه دو حرفي چطوري وجودمو به لرزه در مي آورد. خلاصه روزي دل رو به دريا زدم و هر جوري شد شماره موبايل شو گير آوردم. با هزار ترسو لرز زنگ زدم. اون صداي گرم بهم آرامش ميداد ولي ترس از نه دوباره وجودمو به لرزه در مي آورد. دل و به دريا زدم و به خودم اومدم. گفتم سلام. سلام. هول شده بودم ولي شروع کردم به احوال پرسي. و وقتي به خودم اومدم که ديدم حرفمو زدم. و حالا ترسم به وقوع پيوست و اون کلمه نفرت انگيز نه توگوشم پيچيد. و روزگار گذشت و حالا که من فرسخ ها ازش دورم ولي دلم هنوز پيششه.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:23 |
|
دلتنگي
من بودم و غروبي سرخ که نشان از تاريکي تلخي داشت به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم
ولي هر چه سعي کردم به ذهنم هم نيومدي همان لحظه که خورشيد خانم داشت مي رفت
به خاطرم اومد که تو تمام هستي من بودي و لي نميدانستم که به زيبا يهاي دنيا نبايد دل بست
به تويي که زيبايي محض بودي آنروز غروب عشق من بود
من فهميدم که وعده هايت وفايي ندارد شکوه هايي که از تو داشتم به فراموشي سپردم
و گفتم که بايد او را زخاطر برد خورشيد رفت و شب امد
ولي من هنوز روز را نديده ام اگر هر غروب طلوعي دارد
ولي اين غروب طلوعي ندارد حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکي
غروب عشق اگر غمگين بود ولي برايم دوست داشتني بود
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:20 |
|
خدا
خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدايابه کدامين گناه اشک شرم ازديده جاري سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم.اشک در ديدگانم جمع شدوبغض شرم وپشيماني ازگناهان ديگرمجال سخن گفت. خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد مي زنم: خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم... خدايا،شرمنده ام اززيادي گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام. خدايا از قدر نشناسي خودم ، ازاين که هرروباعث ناراحتي تومي شوم
خدایا یکی را دوست می دارم که او هرگز نمیدند
نگاهش می کنم شاید از نگاهم بخواند که او را دوست می دارم
ولی فسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
و آن گل را به او دادم
ولی افسوس او آن گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:15 |
|
نکته هايي از کتاب " نکته هاي کوچک براي زندگي بهتر " :
بر طبق اعتقادات خود زندگي کن . - خودت و ديگران را ببخش . - سعي کن حداقل يک بار هم که شده روش خود را تغيير دهي . - شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد ، کسي متوجه تفاوت آن نخواهد شد . - هميشه لبخند بزن ، اين کار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش بينهايت دارد . - وقت خود را بيهوده صرف کلاهبرداري نکنيد ، تجارت را ياد بگيريد . - براي تدبير و جرات خود دعا کن نه براي مال و ثروت دنيا . - پير شو اما از کارافتاده نشو . - غصه ي اشتباهات گذشته را نخوريد ، از آن ها درس بگيريد و بگذريد . - در ارتباط با افرادي که چيزي براي از دست دادن ندارند ، آگاهانه رفتار کن . - به ياد داشته باش که برندگان کاري را انجام مي دهند که بازندگان نمي خواهند انجام دهند . - فرصت ها را جستجو کن . جاي قايق در بندر امن است اما به مرور کف اش پوسيده مي شود . - کلمه "فرصت" را جايگزين "مشکل" کن . - هيچ وقت نگو وقت نداري . به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوينچي ، توماس جفرسون و آلبرت انيشتين داده شده است . ( اما من نمي دونم چرا هميشه وقت کم دارم . )
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:10 |
|
فاصله تا خوشبختي
گفت : « فاصله ي من تا خوشبختي چقدر است ؟ » گفتم : « فاصله ي تو تا خوشبختي، به اندازه ي فاصله ي تو با خودت است . »
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:9 |
|
عشق ورزيدن
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را
ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:9 |
|
چه قدر سخته ...
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي. چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 10:2 |
|
تا يار چه خواهد
ماييم و در ميکده تا يار چه خواهد دلبسته آنيم که دلدار چه خواهد صد شکر کز آلايش کثرت برهيديم در عالم وحدت دل بيدار چه خواهد ما را هوسي نيست که در ميکده شاديم در سينه دگر آه شرر بار چه خواهد دل خون شد و جان رفت ز کف در ره جانان از ما دگر آن دلبر عيار چه خواهد ما عقل رها کرده و سرگشته و مستيم از مي زدگان عاقل هشيار چه خواهد هر کس بد ما گفت نرنجيم و ندانيم آن بي خبر خام از اين کار چه خواهد گر نور ببخشند و نبخشند غمي نيست ماييم و در ميکده تا يار چه خواهد
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/04 و ساعت 9:57 |
|
اندرزهاي کريستين لارسون
چنان قوي باش که هيچ عاملي ، آرامش فکر تو را بر هم نزند . درباره سلامت، شادماني و خوشبختي سخن بگو. محاسن و مزاياي دوستانت را به آنان گوشزد کن . در هر چيز ، جنبه روشن آن را ببين . هميشه درباره بهترين پيش آمدها فکر کن. از موفقيت ديگران همان قدر خوشحال باش که از موفقيت خودت خوشنود مي شودي. به اشتباهات گذشته فکر مکن ، اما از آن ها درس بگير. شاد و بشاش باش و به ديگران لبخند بزن . آن قدر بزرگ باش که نگران نشوي ، آن قدر نجيب و موقر باش که خشمگين نشوي و آن قدر شاد باش که اجازه ندهي مشکلي بروز کند .
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/06/02 و ساعت 12:57 |