|
لحظه ها
همه ي لحظه ها زيبا هستندفقط
تو
بايد پذيرا و تسليم باشي.
همه ي لحظه ها نعمت اند فقط
تو
بايد قادر به ديدن باشي.
همه ي لحظه ها ميمون و مبارک اند. اگر
تو با حق شناسي عميق بپذيري
هرگز هيچ چيز عيب نخواهد کرد
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/08/19 و ساعت 16:16 |
|
!!!
| ما هیچ
ما نگاه !!!!

مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/08/12 و ساعت 20:36 |
|
نيايش
خدايا
چي ميشد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟
مرا بپذير سلام مرا درون كاسه اي پر از اب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!
خدايا چي ميشد اگر شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي اوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي ميگذارم و از سقف ايوان اويزان ميكنم اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارم
خدايا
چي ميشد اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي رودسر قدم ميزدي؟
چه ميشد اگر در روزهاي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟
مرا بپذير!با همين لباسهاي ساده چرك الود با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده است با همين واژه هاي كه گاه زبانشان ميگيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هاييش دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو باستد.
همون که تو دلش هیچی نیست .همون که برات میمیره
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/08/10 و ساعت 10:33 |
|
خسته تر از خورشيد
يكي خسته تر از خورشيد مي ماند ندارد او اميدي از سپيدي،
دلش غم دارد از دست پليدي ها به زير چكمه هاي غمدلش بي داد ها دارد
نمي دانم؛ كه فردا بازهم خواهد ديد طلوع سبز و روشن را
يكي در گوشه اي آواز سر داده است كسي مي آيد و ما را،مي كند ياري؟
دلش پر خون و آشفته است و در سر او هواي گريه ها دارد
و آنجا كودكي؛
پاي پياده مانده است حيران و سرگردان ز اشك چشم خود آن گونه هايش كه مي شويد
دلش غمگين تر از فرداست
به روي چهره اش گويي نبوده است خنده اي هرگز غبار غم به روي گونه اش؛ كاشانه اي دارد
و شايد هم نمي داند؛ كجا او خانه اي دارد
چرا ويران شده كاشانه و خانه؟
سؤال اوست
جوابش از كجا بايد شود پيدا نمي داند.
يكي خسته تر از خورشيد مي ماند .
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/08/08 و ساعت 19:35 |
|
منتظر نباش
منتظر نباش
كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي باران زده ي من همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !
مسافر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 85/08/01 و ساعت 16:11 |