|
چهار چوب
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من.
سر تا به پاي پرسش، اما
انديشناك مانده و خاموش:
شايد
از هيچ سو جواب نيايد.
ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گويي كه قطعه، قطعة ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفرة كبود كه خالي است
از تابش زمان.
بويي فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.
در اضطراب لحظة زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم.
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من.
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.
بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سؤال.
سهراب سپهری
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/30 و ساعت 11:28 |
|
قلب من
درونم هنگامه ای برپاست هر لحظه هر دم صدائی مرا میخواند فریاد میزند که من تورا می خواهم... و من با تمام وجودم این فریاد را میشنوم من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم و حس میکنم قلبی دیگر درون قلبم میتپد او مرا میخواند او مرا میخواهد بدون اینکه به زبان بیاورد دور میشود ولی من او را به خود نزدیکتر از پیش می یابم چون امروز دیگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است او از آن من است او زندانی قلب من است
دست نوشته های یک دوست
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/29 و ساعت 13:26 |
|
سراب
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سرو رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب
سهراب سپهری
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/27 و ساعت 13:54 |
|
پرواز

آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد
نخست می باید ایستادن
راه رفتن
دویدن و بالا رفتن آموزد
پرواز را با پرواز آغاز نمی کند
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/24 و ساعت 18:55 |
|
بوته پاک
غمزده تکیه بر سیاهی جهانِ خود زده
زیرِ لب نمود زمزمه:
«خوشا به حال آسمانیان..
زمین زیر پایشان هم آبی است وشب چراغشان همیشه روشن است.»
ناگهان دیدم آسمان با تمامِ ابرهای خود نوشت:
«از پشت چشمهای آبی دنیا آبی نیست..»
در صدایِ او شکست نام من.....
من از درون هرزه بوته هایِ پاک باغ حرف میزنم
بوته ای که دید
شکستن یگانه بید را ز بس که گفت
نمی شود خموده از عبور پوچ یک نسیم
من از درون بوته ای که دید جان سپردن بلبلان خسته را
من از درون بوته ای که زیر برف خفت
بوته ای که مرد حرف میزنم...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/21 و ساعت 13:15 |
|
خدای من
خدای من تو خود نوشته ای
که آدمی را میان رنج و سختی آفریده ای
و من می نویسم ای یگانه یار
با وجود تو
کتاب تلخ عمر خویش را
جلد می کنم
به کاغذی ز مهر و روشنی
و ز عشق.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/16 و ساعت 13:51 |
|
ارسال پیام کوتاه (اس ام اس) مجانی از طریق اینترنت
سلام دوستان
متاسفانه سایتی که اين خدمات رو ميداد كشور ايران رو تحريم كرده و نام ايران رو حذف كرده ،اگه درست شد حتما براتون ميفرستم
از آنجایی که خیلی ها دنبال یه سایت برای ارسال اس ام اس می گردند . امروز قصد داریم تا به معرفی یک سایت بسیار قوی در این زمینه بپردازیم . * ارسال اس ام اس از طرف گوشی خودتان ! * ارسال اس ام اس به سراسر جهان * امکان ارسال پیام کوتاه در زمان و تاریخ مشخص * امکان ارسال اس ام اس های طولانی * اطلاع از وضعیت پیامهای ارسال شده یا Delivery Report * امکان اضافه کردن دفترچه تلفن * امکان ارسال پیام کوتاه از طرف نام خود یا ….
برای دریافت دعوتنامه ایمیل خود را در بخش نظرات وارد کنید.
حداکثر زمان ارسال دعوت نامه ۲۴ ساعت می باشد
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/15 و ساعت 13:40 |
|
بشکن این پنجره را.....
چه بسیارند سطلهایی که در بیابان بروی چاه های خشکیده نماز باران می خوانند
و چه اندکند امواجی که از سکوت دم می زنند
یکبار زندگی را در لغت نامه نیاب
مگذار امید خود را بکشد
بشکن این فلسفه را
از چپ بنویس فارسی ها را
شانه کن موی به هم خورده ی این تقدیر را
تا رهایی اگر راهی نیست
بشکن این پنجره را
بشکن این پنجره را.....
دست نوشته های یک دوست
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/09 و ساعت 13:57 |
|
مرو ...
میروی بدون آنکه هیزمی حرام آتشم کنی
بدون آنکه طعنه ای نثار قلب عاشقم کنی
میروی بدون آنکه بشنوی مرا
بدون آنکه بنگری نگاه دردخیزِ خالی از شکایت مرا
هم صدای شعله های من بمان
کنار من که غرق آتشم بمان و گرم شو
مرو....
هیزمانِ من بی تو خیسِ اشک می شوند
چگونه بی تو شعله برکشم..؟مرو
میروی
این خموش گشته را به باد میدهی و میروی
بازگرد و خاک سرد من به مشت خود بگیر
بازگرد و گرد و خاک من بگیر و بازگرد
من آب را به رُخم میپاشم...خوابم بپرد
کاشکی عشق تو نیز این شیوۀ رفتن می آموخت
و از افکارم بغچه می بست.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/03/08 و ساعت 14:39 |