|
نگاه معصومانه
نوشته شده توسط مسافر در 86/05/29 و ساعت 18:15 |
|
خدایا
مگذار که
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
« دکتر علی شریعتی »
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/05/22 و ساعت 18:3 |
|
می شنوم
| صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم
و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب
برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم
می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد
آه........
ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم
به آسمان بگو که من می شکنم !
هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/05/18 و ساعت 13:8 |
|
کودکی
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي اما من به اين كوچكي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم.
خداوند لبخند زد : فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم كه مردم چه مي گويند در حالي كه زبان آنها را نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟ "فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود - اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.
كودك مي دانست كه بزودي بايد سفر خود را آغاز كند .پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :
خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد
ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/05/09 و ساعت 10:37 |
|
چه کسی گفت
چه کسی گفت که دیوانه نباش هر که بود دیوانه بود
روزهای سرد بی خاطره
هفته های تلخ بی حادثه
آسمان سرخ تنهایی
تعبیرخواب رویایی
تو نگفتی که چرا خندیدی
توشکفتی و به خود لرزیدی
ذهن تو طوفانی و پر ساعقه
ذهن من در خلوت یک واقعه هزار بار از خودم پرسیدم
مثل اتش به خودم پیچیدم
چرا من گم شدم در سرنوشت
ای کاش کمی بهتر می نوشت
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 86/05/02 و ساعت 12:22 |