|
اي مسافر !
اي مسافر !
اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ...
سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من !
آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو .
مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...
آرام تر بگذر ... وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... من چه کنم ؟
تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ... از خود تهي شده ام ...
نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 87/05/31 و ساعت 23:35 |
|
پر پرواز

پر پرواز ندارم
اما دلي دارم و حسرت درناها.
و به هنگامي که مرغان مهاجر در درياچه ماهتاب پارو ميکشند
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابي ديگر به مردابي ديگر.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 87/05/14 و ساعت 20:7 |
|
آرامش
طوفاني درونم بر پاست كه سيل اشك را
سيلي خور گونه هايم ساخته
اما هنوز درونم آشفته است و اشك التيام بخش نيست
آرامش در گريز است و من به دنبالش
صدايي نهيبم ميزند جشم هايت را ببند و گو نه هايت را پاك كن
به دورنت سفر كن
اگر نوري يافتي به دنبالش برو
آن نور تو را به اعماق و جودت خواهد برد .
وقتي در سفر بزرگ درونت
خود را به اعماق قلب و وجودت را يافتي به آرامش خواهي رسيد
جون وقتي تو خود را بشناسي
خدا را خواهي شناخت و خدا يعني آرامش
يعني نور، يعني حيات
اثری از همسفر
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مسافر در 87/05/01 و ساعت 14:6 |