تبليغاتX
منو رها کن از این فکر تنهایی
منوي اصلي

جديدترين مطالب

نويسندگان

مشخـــــــــــصات من



موضوعات

آرشيو

دوستان

لينك هاي روزانه

جستجو در




بازديدكنندگان




درباره


برگهايي که مرا برگ اميدي بودند دانه دانه همه ريخت
نيمي خواب، نيمي بيدار،نيمي انسان، نيمي فرشته ام و همواره از تو نوشته ام. گريه ها و خنده ها، بالهاي پرنده ها، هرچه بود و هر چه هست، لحظه هاي بي شکست ، قصه هاي واپسين، عشقهاي آتشين ، آفتاب و آسمان و قلبهاي مهربان جلوه اي از حضور توست. نيمي آواز، نيمي سکوت، نيمي نور و نيمي سوت و کورم و همواره از تو دورم. به رنگين کمان که مي نگرم به عطرهاي بيکران که دست مي زنم ، از تو دورتر مي شوم. اين همه فاصله را چگونه تاب بياورم؟ کاش مي توانستم براي شبهاي وحشي ام کمي مهتاب بياورم.کدام کتاب را بخوانم ؟ کنار کدام خوشهً انگور بمانم به سوي کدام اقيانوس پارو بزنم؟ چه کنم با مظلوميت پيراهنم ؟ کدام سيب بوي دهان تو را دارد؟ بوي عشق و مهرباني را؟ در چشم چه کسي تصوير تو شفاف تر مي نشيند؟ چه کسي روز و شب تو را از هر پنجره اي که دلش بخواهد، ميبيند؟ وقتي با توام چراغ اتاقم خاموش نمي شود وهيچ خاطره اي فراموش نمي شود. وقتي با توام ملکوت در دستهاي روشن من است و مي توانم به همه فرشتگان فخر بفروشم . نيمي سلام و نيمي بدرودم ، نيمي کوير و نيمي رودم و ديشب باز از تو سرودم . همه ستاره ها به زمين آمدند. به ديدار اين دل غمگين آمدند

گفتگو با نويسنده


خبر نامه





Powered by WebGozar




نظر يادت نره



موزيك



نظر سنجي

منو ببخش،برای تو که دوستت دارم

گل های زیبا

 زیبا من چیا بگم عاشقی باورت می شه ؟
تو که خیلی بهتر از ما این چیزا سرت می شه

چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه
تازه وقتی تو بگی صورتشو آب می زنه

من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی
تو که بینهایتو قشنگ تر از من بلدی

مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
عاشق کسی شدن جز تو حرومه به خدا

با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره
ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو می ره

زیبا چشم تو اگه با رؤیاهام قهر کنه
آسمون دلش می خواد شهر و پر از ابر کنه

چه قدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ
چه قدر کشته منو اون دو تا چشمای قشنگ

گفتی فاصلس میون من و رؤیاهام با تو
باشه اما نمی دم هرگز به هیچکسی جاتو

زیبا وقتی که خونت پیش مدیترانه بود
دل من واسه سفر منتظر بهانه بود

زیبا اسمت که میاد بدجوری دیوونه می شم
ولی گفتی قصه شو که نمیشه بیای پیشم

زیبا تو فرشته ای ، اهل یه جایی تو بهشت
نمی شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت

از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا
جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ی دیوونه ها

زیبا آتیش می زنه دل منو اخمای تو
نکنه اضافه شن با عشق من زخمای تو

زیبا ناز کن که چشات ، ناز خریدنی داره
اون چشات گلی ستاره های چیدنی داره

مال هیچ کسی نشو چون اینجاها فرشته نیس
عشقا و عاشقیا تلخه مث گذشته نیس

گفتی فاصله س میون فکرمو ، حقیقت
کاشکه داشتم یه ذره فقط یه کم لیاقت

تشنه بودم واسه ی شنیدن یه دنیا حرف
تو یه کم گفتی و بعدش دوباره سکوت و برف

جای برفا روی کاغذ می شه نقطه چین گذاشت
حرف تو بشه باید این قلمو زمین گذاشت

عمریه موندم توی مصراع اول چشات
فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات

اگه بین همه تو دنیای ما جنگ بشه
عشق من محاله به چشم تو کمرنگ بشه

اگه باورت نشد بذار زمان نشون می ده
جواب سوالای سختو همیشه اون می ده

تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت
کسی که می دونه اما می نویسه مریمت

زیبا کاری اگه کردم و تو رنجیدی ببخش
دنیا باید بدونن فرشته ای ، پس بدرخش

شهر از : مریم حیدر زاده

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 87/02/15 و ساعت 20:52
ذهن ما زندان است

ذهن ما زندان است ما در آن زندانی قفل آن را بشکن
در آن را بگشاي و برون آي ازین دخمه ظلمانی
نگشايي گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانايي محدوده خویش و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر مي ماني
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است بگشاییم در این تاریکی روزنه اي
بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد
بگشايیم کمی پنجره را بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد
و به مهمانی عالم برود گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادي عالم قدمی و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي
ما به افکار جهان درس دهیم و ز افکار جهان مشق کنیم
و به میراث بشر دین خود را بدهیم
سهم خود را ببریم خبري خوش باشیم
و خروسی باشیم که سحر را به جهان مژده دهیم
نور را هدیه کنیم

و بکوشيم جهان به طراوت و ترنم
تسکین و تسلی برسد و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي
در ذهن زمان و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق
در قلب زمین ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت و نکاري گل من
علف هرز در آن میروید زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرايي ذهن
                         هرگز آدم ، آدم نشود
"مرحوم مجتبي كاشاني"

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 87/02/11 و ساعت 20:24
اعتراف

بگذار سخن بگویم ، بگذار تهی شوم از درد
که گفتن خوب است و از تو گفتن خوشتر


هر چند که آئینه ی کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند !
بگذار سخن بگویم حتی نخواهی و نشنوی اگر

ورنه کدام کوه به تنهایی ، مرا باور خواهد کرد ؟


اینک منم پر از شکستن و سوختن
با کوله باری از مصیبت و شیون


ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوار تنهایی خویش
با بازوانی که مرز های توانستن را نمیشناسد .


                                                                                  "  اثری از افشین سرفراز "

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/11/07 و ساعت 14:49
كاشكی در كوچه های كودكی گم می شدم
كاشكی در كوچه های كودكی گم می شدم
هم صدای قاصدكهای تكلم می شدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله
بار دیگر خیس باران ترنم می شدم

زندگی را می دویدم تا فراسوی امید
تا كه در چشم تماشا یك توهم می شدم

آرزو می چیدم از رنگین كمان شاپرك
ناگهان در جنگل پروانه ها گم می شدم

می تكاندم غم غبار اشك را از چشم دل
مهربان هم بازی عشق و تبسم می شدم

كوچ می كردم از این تنهایی خاكستری
بی ریا همسایه لبخند مردم می شدم

كودكی آن سوی حسرت چشم در راه من است
كاشكی در كوچه های كودكی گم می شدم

                       کاشکی گم می شدم در لابه لای برگهای پائیز

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/09/02 و ساعت 19:6
میگریم
می گریم
برای دور شدن از خاطره ها

دو ركعت گریستن بر یاد ها

واجب است

تو هم گریه كن

گریه تنها مرهم زخم بی شفای عشق است

دریغا كه عشق....

خوابی از خوابهای خاكستر است
دیگر هیچ رد پایی از احساس

بر تن جاده عشق
باقی نمانده است

به تفسیر جدایی رسیده ایم
بی باور و خسته
از عشق رنجیده ایم

می گویند هر كه از وادی عشق گذر كرد
از سنگ ناله شنید
و از ستاره ،
هق هق گریه

گریه كن من هم باتو
می گریم

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/09/01 و ساعت 13:3
با تو بودن
می خواهم  در باختن ...

         در بردن ...

              در زیستن و در مردن ...

 شانه به شانه ات بیایم ...

     در فصلهای سرد

             پایم ار بر گودی جا پایت

                   بر مخمل برفها بگذارم .

و با حضور بهار

            از مزرعه سبز دستانت برویم .

                 می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت

                             بالغ گفته هایت

در هجوم ثانیه شمار روزهای با تو بودن  باشد ..

                  و برگ برگ این تقویم 

                                      با تو به آخر برسد !!

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/08/27 و ساعت 18:25
به همیشه سنگ صبورم
درك تنهایی و دلتنگی ام
یك دنیا صبر می خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی

ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسی در كنج سینه باشد
با همه وجود و با دستان خالیم
به خاطر خواهم داشت ...

آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكی نهاده
اما دیدگان این همیشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهربانی زدودن اشكها را برایم به ضیافت بخوان
تا بگویم با این لبهای ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جانی در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت

ای بهترین بهترین ها

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/06/08 و ساعت 19:33
به چه كسي بايد گفت

قصه مرگ شقايقها را

قصه ماندن و خاموش شدن

قصه رفتن و فراموش شدن

              به چه كسي بايد گفت

قصه باغچه خانه ما

كه گلشني پژمرده است

        و دهستان

                     كه دگر

از نواي ني چوپان خاليست

             به چه كسي بايد گفت

كه سرودي به همه ارزش يكرنگ شدن

 به لب كودك دهقان ننشست

              به چه كسي بايد گفت

قصه عشق مرا،قصه تنهايي و دوري

قصه عشق مرا چه كسي باور كرد

چه كسي خواند مرا،عشق مرا

              به چه كسي بايد گفت

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/06/01 و ساعت 17:40
می شنوم
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم

و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌

 برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم

می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد

 آه........

 ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم

به آسمان بگو که من می شکنم !

هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/05/18 و ساعت 13:8
کودکی
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.


كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."



كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.


كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.
 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/05/09 و ساعت 10:37
چه کسی گفت

چه کسی گفت که دیوانه نباش هر که بود دیوانه بود

روزهای سرد بی خاطره


هفته های  تلخ  بی حادثه

آسمان سرخ تنهایی


تعبیرخواب رویایی

تو نگفتی که  چرا  خندیدی


توشکفتی و به خود لرزیدی

ذهن تو طوفانی و  پر ساعقه

 
ذهن من در خلوت یک واقعه
 
هزار بار از خودم پرسیدم


مثل اتش به خودم  پیچیدم

چرا من گم شدم در سرنوشت


ای کاش کمی بهتر  می نوشت

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/05/02 و ساعت 12:22
حسرت
حرفهاي ما هنوز ناتمام،

تا نگاه مي كني،

وقت رفتن است،

باز هم همان حكايت هميشگي؛

پيش از آنكه باخبر شوي،

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛

آي،

اي دريغ و حسرت هميشگي،

ناگهان،

چقدر زود دير مي شود.

قیصر امین پور

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/04/12 و ساعت 14:21
سرگذشت

مي خروشد دريا.

هيچكس نيست به ساحل پيدا.

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك.

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او،

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو.

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش.

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را.

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت.

با خيالي در خواب.

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر،

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز.

                                                                                                      سهراب سپهری

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/04/04 و ساعت 12:15
عروج عاشقانه

آن شب سرد ...                                       

آن شب شوم ...  آن شب دور از سپيده دم ...آن گاه که خود را  دورترين از تو مي ديدم  و تو را که المانه پاي بند عشقت کرده بوديُم ،  در محکمه بي قراري قلب عاشقم  به دارِ ديدارها ي متوالي مي پردم .

آن دم که در بازي خاطره ها به ثمر نشستن عشق نافرجام خويش را آرزو مي کردم   بي انتها ،  در آن غربت سهمگين ،   دل سپردم به گفتگوي آسمان :ستاره ها ، ستاره هاي سرد انزواي من !

و به چُشماني اشک بار ،   در آن آيِنه هاي خيالي انديشة به تاراج رفته ام تلالوء حضور ماندني تو را جستجو کردم که به ناگاه سنگي  - سخت دلانه -آينة روياهايم را که سايه اي از وجود تو در آن نعکاس يافته بود  به سيلي ضربه اي ميهمان کرد  و شکست و گريخت و زان پس

من بودم و آينه اي شکسته ...

ستاره اي خاموش گشته ...  و يک دنيا خاطرة بي تصويراز حضور بر باد رفتة تو ....

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/04/02 و ساعت 12:8
چهار چوب

شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چارچوب پنجرة من.

سر تا به پاي پرسش، اما

انديشناك مانده و خاموش:

شايد

از هيچ سو جواب نيايد.

 

ديري است مانده يك جسد سرد

در خلوت كبود اتاقم.

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گويي كه قطعه، قطعة ديگر را

از خويش رانده است.

از ياد رفته در تن او وحدت.

بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن

سه حفرة كبود كه خالي است

از تابش زمان.

بويي فسادپرور و زهرآلود

تا مرزهاي دور خيالم دويده است.

نقش زوال را

بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.

 

در اضطراب لحظة زنگار خورده اي

كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،

با ناخن اين جسد را

از هم شكافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پي آن بودم

رنگي نيافتم.

 

شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چارچوب پنجرة من.

با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.

بسته است نقش بر تن لب هايش

تصوير يك سؤال.

                                                                                           سهراب سپهری

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/03/30 و ساعت 11:28
قلب من
درونم هنگامه ای برپاست
هر لحظه هر دم صدائی مرا میخواند
فریاد میزند که من تورا می خواهم...
و من با تمام وجودم این فریاد را میشنوم
من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم
و حس میکنم قلبی دیگر درون قلبم میتپد
او مرا میخواند
او مرا میخواهد
بدون اینکه به زبان بیاورد
دور میشود ولی
من او را به خود نزدیکتر از پیش می یابم
چون امروز دیگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است
او از آن من است
او زندانی قلب من است

                                                                                                    دست نوشته های یک دوست

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/03/29 و ساعت 13:26
سراب

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب

                                                               سهراب سپهری

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/03/27 و ساعت 13:54
بوته پاک

غمزده تکیه بر سیاهی جهانِ خود زده

    زیرِ لب نمود زمزمه:

    «خوشا به حال آسمانیان..

               زمین زیر پایشان هم آبی است وشب چراغشان همیشه روشن است.»

ناگهان دیدم آسمان با تمامِ ابرهای خود نوشت:

          «از پشت چشمهای آبی دنیا آبی نیست..»

در صدایِ او شکست نام من.....

من از درون هرزه بوته هایِ پاک باغ حرف میزنم

 بوته ای که دید

 شکستن یگانه بید را ز بس که گفت

                                         نمی شود خموده از عبور پوچ یک نسیم

من از درون بوته ای که دید جان سپردن بلبلان خسته را

من از درون بوته ای که زیر برف خفت

                                   بوته ای که مرد حرف میزنم...

 

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/03/21 و ساعت 13:15
بشکن این پنجره را.....

چه بسیارند سطلهایی که در بیابان بروی چاه های خشکیده نماز باران می خوانند

و چه اندکند امواجی که از سکوت دم می زنند

  یکبار زندگی را در لغت نامه نیاب

  مگذار امید خود را بکشد

        بشکن این فلسفه را

               از چپ بنویس فارسی ها را

                    شانه کن موی به هم خورده ی این تقدیر را

  تا رهایی اگر راهی نیست

                بشکن این پنجره را

                      بشکن این پنجره را.....

                                                                                                                  دست نوشته های یک دوست

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/03/09 و ساعت 13:57
مرو ...

میروی بدون آنکه هیزمی حرام آتشم کنی

           بدون آنکه طعنه ای نثار قلب عاشقم کنی

میروی بدون آنکه بشنوی مرا

         بدون آنکه بنگری نگاه دردخیزِ خالی از شکایت مرا

هم صدای شعله های من بمان

      کنار من که غرق آتشم بمان و گرم شو

مرو....

هیزمانِ من بی تو خیسِ اشک می شوند

چگونه بی تو شعله برکشم..؟مرو

میروی

          این خموش گشته را به باد میدهی و میروی

بازگرد و خاک سرد من به مشت خود بگیر

                 بازگرد و گرد و خاک من بگیر و بازگرد

 

       من آب را به رُخم میپاشم...خوابم بپرد

  کاشکی عشق تو نیز این شیوۀ رفتن می آموخت

                                               و از افکارم بغچه می بست.

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مسافر در 86/03/08 و ساعت 14:39
در خیال من
پر از صدای مردمان زنده ایست که سالهاست مرده اند

و پشت درب خانه ام،پر از خروشِ بی تأمل مرده مردمان زنده است

به شهر من نیا گوش کن

                         میان لحظه های آن   

                                                 هیچ مادری به شیرخواره اش نگفت:

                                       راستی خدا چگونه بود..؟

و هر چه شیرخواره بود ابتدا زبان به نام خود گشود.

نیا مگو که میهمان نخواست ، نگاه کن

مردمان من شبانه عشق را درون کیسه های مشکی زباله پشت در روانه می کنند

و او همیشه طعمه ی سگان هار کوچه گرد می شود

ببین دختران به افتخار مرگ یک نفر عروس می شوند ،

همزمان جشن دفن مرده ها با حضور بازمانده هایشان شروع می شود

 

وای.....

کوچه های قبض روح گشته ای که خالی از حقیقتند

خانه های غم گرفته ای که کنج کوچه،کٍز کنان نشسته اند

کبوتران بال و پر دریده ای که روی خاک مرده اند

و مردمان مرده ای که از مزار خود فرار کرده اند

 

زندگی که پیش از این به بند دخمه ای سیاه بود